تبلیغات
دل نوشته
 
درباره وبلاگ


مرا ببــــــــــــوس
نه یک بار که هـــــزار بار …
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد
که روسیـــــاه شوند
آنها که بر سر جدایی مان
شـــــرط بسته اند..

مدیر وبلاگ : عفت جمال زاده
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
.
دل نوشته








دعای باران چرا؟

دعای عشق بخوان !

این روز ها دل ها تشنه ترند تا زمین ها ،

خدا یا کمی عشق ببار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 آذر 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



لمس تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد..

داغی لبت جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند..

هم آغوشی باتو هم خوابگی چرک آلودی ست

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد..

فرزندانمان حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس..

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم

یک بوسه

یک نگاه حتی حرامم باد!

اگر تو عاشق من نباشی..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()




خداوندا پرسشی دارم

رها کن آسمان ها را، بیا اینجا قضاوت کن

ببینم در زمین یک مرد پیدا می کنی یا نه؟

توهم مثل همه، امروز و فردا می کنی یا نه؟

بندگانت را از ننگ آدم بودن  و بیهوده فرسون، مبرا می کنی یا نه؟

برای آخرین پرسش...

قیامت را بگو، مردانه، برپا می کنی یا نه؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 26 مهر 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()


دفتری بود که گاهی من و تو


می نوشتیم در آن


از غم و شادی و رویاهامان


از گلایه هایی که ز 
دنیا داشتیم


من نوشتم از تو:


که اگر با تو قرارم باشد


تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد


که اگر دل به دلم بسپاری


و اگر همسفر من گردی


من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال


تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!


تو نوشتی از من:


من که تنها بودم با تو شاعر گشتم


با تو گریه کرد
م


با تو خندیدم 
و رفتم تا عشق


نازنیم ای یار


من نوشتم هر بار


با تو خوشبخترین انسانم…


ولی افسوس

مدتی است که دیگر نه قلم دست تو مانده ست و نه من!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 مرداد 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()





قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل: هوس لبخندی است.

 

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان، با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

 

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

 

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سر نگون خواهد شد بر سر ما.

 

گاه می لرزد با روی سکوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 7 تیر 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()






           زندگـــی از بس کــه رنگارنگ شد


                  عاشقــی هــم حیله و نیرنگ شد


            عشق هم رنگ هوسبازی گرفت


                 معنی عشق وهـوس یکرنگ شد


           این طلای نــاب هم چـــون آهنی.


                قلب گشت اکسیده پر از زنگ شد.


          کو صداقت؟ کو محبت؟ کو صفا؟


                دل تو گوئی سخت تر از سنگ شد


         طوق بد نامی به گردن ای دریغ


             ایـــن تجدد نـام آن فرهنگ شد


         در مـیـــان زشت ونا هنجــارها


             خــوب بودن طبــل بد آهنگ شد


        بس که دنیا رنگ روی رنــگ شد


             عشـق هــم در بین مــا کمرنــگ شد ..






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 خرداد 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



مـا فـکـر مـ ـیـکـنـیـمـ

بـدتـریـن درد از دسـتــــ دادنِ کـسـیـهـ کـه دوستـشـ داریـمـ . . .

امــــا ...


حـقـیـقـتـــ ایـنـه کـه . . .


از دسـ ــتــ دادن خـودمـون . . .


و از یــــاد بـردن ایـنـکـه کــ ــــی هـسـتـیـمـ . . .


و چـقــــــدر ارزش داریـمـ . . .


گـاهـی وقـتـا خـیـلـــی دردنـاکـتـره !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 خرداد 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()





به حباب نــــــــــــــــــــــــــگران لب یک رود قسم



و به کوتاهی آن لحظه ی شــــــــــــــادی که گذشت


غصــــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــــــــــــــــــــم میگذرد


آنچنانی کـــــــــــــــــــــه فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه هـــــــــــــــــــــــا عـــــــــــــــــــــــــــــــــریانند


به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()




من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد


همه اندیشه ام اندیشه فرداست


وجودم از تمنای تو سرشار است


زمان در بستر شب خواب و بیدار است


هوا آرام;


شب خاموش راه آسمان ها باز


خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز


رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را


همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند


همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند


همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند


همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند


همین فردای افسون ریز رویایی


همین فردا که راه خواب من بسته است


همین فردا که روی پرده پندار من پیداست


همین فردا که ما را روز دیدار است


همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست


همین فردا


همین فردا


من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد


زمان در بستر شب خواب و بیدار است


سیاهی تار می بندد


چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است


دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است


به هر سو چشم من رو میکند فرداست


سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند


قناری ها سرود صبح


می خوانند


من آنجا چشم در راه توام ناگاه


ترا از دور می بینم که می آیی


ترا از دور می بینم که میخندی


ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی


نگاهم باز حیران تو خواهد ماند


سراپا چشم خواهم شد


ترا در بازوان خویش خواهم دید


سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد


تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت


برایت شعر خواهم خواند


برایم شعر خواهی خواند


تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید


وگر بختم کند یاری


در آغوش تو


ای افسوس


سیاهی تار می بندد


چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است


هوا آرام شب


خاموش راه آسمان ها باز


زمان در بستر شب خوابو بیدار است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()




عقربه ها باز کند شده اند

گویی انتظار می کشند

در و دیوار سکوت کرده اند

به این امید که سلام کسی سکوتشان را بشکند

پنجره چشم به راه است

                 من . . . اما . . . نه !

منتظر نیستم

منتظر هیچکس !

خانه را پر کرده ام

چنان که جای سوزن انداختن نباشد

            چه رسد به اینکه جای خالی تو حس شود !

جلو کتابخانه اما . . . خالیست

             آنجا که وقتی می ایستادی

کتابها چنان غرقت می کردند

که می شد یک دل سیر تماشایت کرد

                         _ بی آنکه بدانی _

من منتظر نیستم

 کتابهایم اما

      بهانه دستهایت را می گیرند

              زودتر بیا

کتابخانه سخت دلتنگ است . . . !!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 30 فروردین 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



تو خسته ای


تو بی حواس

تو بی حوصله

قرار بود بشکنند دیدگانت

این فاصله ها را

پس چرا ابرها را

به شکل گرفته

و

آسمان را

شبیه دریا

و

دریا را مانند

سراب کشیده ای ..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 16 فروردین 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()


دلم برای تو تنگ میشود گاهی

              و چه حس غریبی است

                         دلتنگی

   آنزمان که دستانت

       در ساحل دریای دور دست

                   با نخ بادبادک بازی میکند

          و من

        در حسرت نوازش دستانت

                شب را به صبح میرسانم

دلم برای تو تنگ است

         نمیدانی

               صدای گرم تو

           نگاه عاشقانه ات

                     با من چه کرده است

به خدا میسپارمت

         منتظر ٬ چشم براه

            نشسته در پس دلواپسی

                         تا تو برگردی

سفر بخیر

      سفر بخیر

        ای همسفر شبهای تار من ...

                 وای که چقدر دلم برای تو تنگ میشود ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



چه می باید گفت

غبار !!!

این شیشه های

مه گرفته ی روزگارم را

چگونه می باید شست

چگونه میتوان

به فردا اندیشید

چگونه میتوان

یک خط ......

به فاصله ی یک روز خوب ....

بر تلخیهای .....

دیروز کشید

چگونه میشود

از کوچه های تماشای

تو رد شد

بی آنکه

از خود پرسید

آیا او

همان دستهای

بی آزاری است

که میشود

طعم

مهربانیهای مرا

چشید

چگونه میتوان

به ساده گی

از کوچه های تماشای تو

بی آنکه

پرتویی از نور

بر آن نتابیده

با چشمهای بسته.....

رد شد

در حالی

که باورساده ی من

از خشونت دستهای زشت

تو

پر از التهاب درد شد

چقدر من ساده ام

چقدر

برای خوب گفتن

تو

باور خوبم را

فریب ...........

داده ام

فکر می کردم

ساده ترین ............

نگاهت را

میشود

مثل پرواز

پروانه

به دور شمع را

با تو پرید

یا

مثل زلال آبی

آب

به روی سبزه ی

هفت سین زندگی

پاشید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 8 اسفند 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید

آیامیتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را

 معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و

 «حرف های دلنشین»

را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند

 «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

 را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که

شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

 طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی

 به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

 یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده

 و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت

 و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر

 پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

 ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه،

مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش

 را تنها گذاشت.

 بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد

ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت

 و زن زنده ماند.


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند

 به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید :

 آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش

چه فریاد میزد؟
 
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته

که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که

 «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان

 خوب مواظبت کن

و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود

که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط

به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و

 یا فرار می کند.

 پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش

پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین

و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم

 و من بود ..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 اسفند 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()

دلم برای تو تنگ میشود گاهی

              و چه حس غریبی است

                          دلتنگی

   آن زمان که دستانت

       در ساحل دریای دور دست

                   با نخ بادبادک بازی میکند

          و من

        در حسرت نوازش دستانت

                شب را به صبح میرسانم

دلم برای تو تنگ است

         نمیدانی

               صدای گرم تو

           نگاه عاشقانه ات

                     با من چه کرده است

به خدا میسپارمت

         منتظر ٬ چشم براه

            نشسته در پس دلواپسی

                         تا تو برگردی

سفر بخیر

      سفر بخیر

        ای همسفر شبهای تار من ...

                 وای که چقدر دلم برای تو تنگ میشود ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 بهمن 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()




شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.


می کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت ،


غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من


قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است


هردم این بانگ برآرم از دل :

وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 بهمن 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



خواستم تنها باشم، "مدّتی"


که بیندیشم، آنچنان که می دانی


در سکـــــــــــــــــوت...


من صدایی شنیده ام درونِ خود


 و


 بسیار چیزها که می اندیشیدم، مُرده اند


اکنون به زندگی بازگشته اند


 و او که بسیار دوستش می داشتم


از دریای سکوت بازگشت،


همچون سیل ِاشکِ چشمانم


من خود، گم شده


در دریای سکوت


و  تو!


می دانی


بسیار دلتنگم...


 چیزهایی هستند در سکوت


که هرگز نمی دانستم


من...یک صدا می خواهم


و به ناگاه...تو!!!


بدان! که سکوت


جلوه گر گمشده های توست،


 من می شنوم که دوستت دارم


و احساست می کنم در قلبم


و


 این که تو بر می گردی


تو هرگز گم نشده ای


که تو هرگز گم نشده ای...!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 بهمن 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()

.

  نگاهت   

    پیچکی می شود.


      می پیچد دور تنم.


          بازی می کند با دستانم/


             خشک می شود روی لبانم.


و مرا پایبند می کند


    به نباید ها . . .


دستانم.


  در موهایم.


      گره خورده.


و چشمانم


    خاطراتِ مبهمی را دنبال می کرد

.

  که دیگر هرگز

.
     دست یافتنی نمی نمود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 بهمن 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را


در انحصار قطره های اشک نبینم


و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد.


دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم.


و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم.


دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد


همیشه از حرارت عشق گرم باشد


و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 بهمن 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



زیر باران یاد چند سال پیش افتادم،

یاد آن شب ها که باران می بارید.

نزدیک خانه شان می رفتم،

وقتی بیرون می آمد انگار دنیا را به من داده بودند.

گفته بودم نمی خواهد چترت را بیاوری،

چتر من برای تو، چترم را روی سرش می گرفتم

و کمی هم خودم زیر چتر می ماندم

اما شانه چپم همیشه خیس می شد.

یاد آن شب ها بخیر،

وقتی قدم زدمان تمام می شد به چشمان هم خیره می شدیم

و با لبخندی آرام می گفت دوستت دارم

و من هم محکم در آغوش می گرفتمش

و آرام نزدیک گوشش می گفتم

مهربانم من هم دوستت دارم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 بهمن 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()




ابری که پشت پلکهای توست

              میهمان هیچ بهاری نمی شود

  مثل رد پاهایت

              که هر چه عاشق تر

                          از شعرهایم بیرون نمی زنند

 برای بودنت کافیست..

              واژه ها در میان دندانهایم جا خوش کنند

      و دوباره مزه مزه کنم

                تو را

                                      که پشت واژه ها پنهانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()


برای تو می نویسم

برای تویی که احساسم از وجود نازنین توست


برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

تو را دوست دارم

نگاهت را کلامت را وآغوش مهربانت را

تو را دوست دارم به اندازه ی تمام رنگ های زیبا ی دنیا

نه.... کم است

به اندازه ی تمام زیبایی های دنیا

نه.... باز هم کم است

تو را به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم

من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم

در هر نفسم عطرت را حس کردم

و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم

دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستجویم نکن مرا نخواهی یافت

که من در تو محو شده ام





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()




انکار نمی کنم...


زندگی خوب است


اینجا همه چیز است


آینه،قرآن،ظرفی آب


تسبیح،شمع،دیوان حافظ


در کنار خوابهای یاسی رنگ!


مرا ببین،نگاه کن مرا.


ار حنجره کوچه صدایت کردم.


افسوس!

میان باد پیچید، همه فریاد من


نگاه کن مرا، مراببین


در این تنهایی


در پشت فاصله ها


بالهای چشمانم را می بندم


شاید بیایی...


تکرار می کنم، زندگی خوب است...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



تو را که نگاه میکنم


احساس میکنم که تمام زیبایی های دنیا را دارم


احساس میکنم که خدا دارم


تو خدای احساسات من هستی


تو زندگی من هستی


تو "گذشته "حال" و "اینده" من هستی


تمام زندگی من در تو خلاصه میشود


تو را که دارم دیگر به هیچ چیز دنیا دل نمیدهم


تو روح و جسم من هستی


من تورا با بند بند وجودم حس میکنم


لبخند زیبای تورا با هیچ چیز دنیا عوض نمیکنم


تو به من محبت برسان


من با بی محبتی هیچ کس دلگیر نمیشوم


بیا و با من باش


همراه من در زندگی من باش


وبدان که با تو بودن برای من مثل بودن در بهشت است


دیگر از خدا هیچ نمیخواهم


به جز

تـــــــــــــــــــــــو..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



هوا ابریست ... دلم گرفته ....

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟.


پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست ..


گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!.


گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ....


حست غریب نیست ،لمست میکنم ....


گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو.


به سرعت قلم بدست می گیری برای نوشتن...


او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم.


هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...


دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ...


آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 دی 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



گویی پیش از آمدنت .

 هرگز نبوده ام ..
 

 و جهان بی تو .

 تهی از خاطره بود؛ .

 برایم .

 قابل تصور نیست ،.
 

 لمس باد .

 و باران .

 در نبود تو .
 

 پیش از آن که تو بیایی .

 جهان چگونه بود؟.
 

 ابرها چگونه می زاییدند ؟.
 

 باران تولدش را .

 بی تو چگونه جشن میگرفت ؟ .

 و باد به چه جراتی.
 

 به جای دستانت گیسوانم را نوازش می داد ؟ .

 در باورم نمی گنجد ،

 لمس جهان در نبود تو ....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 آذر 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 آذر 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()


دارد برف می آید

 در گوش دانه های برف نام تو را  زمزمه خواهم کرد

تا برف زمستانی از شوق حضورت ،  بهار را لمس کند ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 آذر 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می‌ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می‌کنم

که چراغ‌ها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند

گوشی که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود

برای تو و خویش

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد ار آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

گاه آنچه ما را به حقیقت می‌رساند خود از آن عاری است

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 آذر 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()



آسمـان هـم کـه بـاشی.


بـغلت خـواهــم کـرد ….


فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش.


هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد ….


پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو.


دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 آذر 1391 :: نویسنده : عفت جمال زاده
نظرات ()